عدم رضایت و عدم رعایت حقوق دیگران

اه، اه، این چه وضعشه دیگه، ببین چه‌طوری رانندگی می‌کنه، چه وضع خیابون‌هاست، اعصاب می‌زنند ....

جمله‌های بالا از زبان یک راننده تاکسی هستش که همش غر می‌زد و حرف می‌زد،

بلی، امروز صبح سوار تاکسی شدم تا سر کار بیام، 3 نفر مسافر داشت و من نفر چهارمی بودم که سوار این تاکسی شدم، راستش مامانم تأکید می‌کنند که سوار ماشین شخصی‌ها نشم، تاکسی‌ها مطمئن هستند و .... خوب من هم اکثر موارد سعی می‌کنم سوار تاکسی بشم، چون اینا باید بسیاری از چیزها را رعایت کنند..... چه رعایت کردنی!!!!!!

کرایه تاکسی که هر روز 300 تومان می‌دادم را وقتی پشت چراغ قرمز وایستاده بود به آقای راننده تقدیم کردم، پول را گرفت و بعدش پرسید که مبدأ کجا بوده؟ بهم گفت:350 تومان میشه، من هم یک 50 تومانی را از کیفم برداشتم و چون آقای راننده در یک لیوان بسیار نظیف چایی می‌خوردند و از طرف دیگر رانندگی می‌کردند، صبر کردم که دوباره جایی توقف کنه و 50 تومان اضافی را بهش تقدیم کنم، چون خطرناک بود. ولی آقای راننده صبر نکردند و گفتند آبجی اگه 50 تومان را بدین ممنون میشم. آقایی که در کنار من نشسته بودند متوجه شدند که من 50 تومان را دستم دارم... به آقای راننده گفتم: بلی 50 تومان دارم، تقدیمتان خواهم کرد. یکی از مسافرها می‌خواست پیاده بشه، کرایه همیشگی را داد ولی باز هم اعتراض شنید و 100 تومان اضافی را داد که من در همان موقع 50 تومان را تقدیم کردم. یک کم که رفتیم و چایی آقای راننده تمام شد، نوبت به سیگارشان رسید که سیگار را روشن کرد. من داشتم نگاش می‌کردم و متعجب، که یکی از مسافرها برگشت گفت: آقا شما که آنقدر مؤدب هستید و معترض، می‌دونید که نباید سیگار کشید ...

جواب داد: از ساعت 5 صبح پشت ماشینم، از شاه‌عبدالعظیم حرکت کردم، ریه‌ام ناراحته، قلبم درد می‌کنه، خیلی تحمل کردم، دیگه نتونستم و .... بعدش دوباره به ماشین جلویی غر زد و گفت ببین چه‌طوری این صبح زودی داره رانندگی می‌کنه، شما داشته باش که چطوری رانندگی می‌کنه و آنوقت کار من را فراموش می‌کنی، خلاصه که سیگارش را کشید و صبح زود تنفس مسافران را در هوای نیمه آلوده سخت‌تر کرد و .... تازه طلبکار هم بود....

داشتم فکر می‌کردم که آدم‌ها خودشان مقصر هستند ولی زمین و آسمان را مقصر می‌دانند .... اگر این آقای راننده به‌جای غر زدن، یک کمی به ماشینش می‌رسید، هوای داخل تاکسی را آلوده نمی‌کرد، کرایه اضافی هم نمی‌گرفت و ناراضی هم نبود ... چی‌می‌شد؟ نه تنها خودش، خدا، بلکه بندگان خدا هم ازش راضی بودند و آنوقت زندگی براش یک معنی دیگه داشت....

/ 2 نظر / 11 بازدید
آریانا آریارمن

درود بر شما دوست و هموطن خردمند سپاس بیکران دارم بابت تمامی مهربانی هایتان بر اینجانب دل نوشته ای با نام(نهانگه راز رقص) را آماده کردم و شما را به خوانش این دل نوشته فرا می خوانم. از بلندی رودی خروشان فضای ننگین جویباران را درود فرستاده ام تا ارتعاش ملکوتی نگاهی را درگیر سازم. بالهای سوخته ی آفتاب را به وارثان تگرگ و تنهایی بخشیده ام تا سپاه خفته ی شب را با نعره ی شتران بیدار سازم و به جنگ راز رقص بشتابم. بیایید تا سکوت رنگها شما را پاداش دهد. پای برجا و شکیبا در پناه ایزد یکتا تا درود و دیداری دیگر بدرود

آریانا آریارمن

به خشنودی خدای یکتا درود بر شما دوست ارجمند و پاکیزه رأی سپاس از حضور همیشگی و جاودانه ی شما در تارنمای اینجانب زیبا نوشته اید به سان زیبایی درونتان. سروده ای در ستایش یکتا ابرمرد منجی بشریت نگاشته ام که شما را برای خوانش آن دعوت می نمایم. منتظر قدمهای نورانی شما هستم. امیدوارم همواره در پناه یزدان،شاد باشید و جاودان تا دیداری دیگر بدرود