گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

سینه‌ام ز آتش دل از غم جانانه بسوخت

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق‌کش عیار کجاست

/ 0 نظر / 3 بازدید