به یاد سعدی بزرگ، یادش همیشه سبز

 

روز وداع یاران

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران            

600px-Saadi_X.JPG

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر کاو شراب فُرقت روزی چشیده باشد    

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم          

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت، چشم گناهکاران

ای صبح شب‌نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه‌داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الّا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی‌توان کرد الّا به روزگاران

چندت کنم حکایت، شرح این قَََدَر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الّا به غمگساران          (سعدی)

/ 8 نظر / 2 بازدید
حمیدبهادری

سلام با تمام انرژی که وبلاگ شماداشت متوجه موضوع آن و حتی خط فکری شما نشدم .

آريانا آریارمن

روز امشاسپند اردیبهشت،نماینده ی قانون ایزدی و نظم اخلاقی در این گیتی پهناور، جشن اردیبهشتگان این فرخنده جشن زیبای کهن بر شما دوست گرامی ایدون باد.

بهمن کبیری پرویزی

سلام وقتی من از کودک فال فروش فال میخرم مرا خیرخواه مینامند ولی وقتی میپرسم چرا این کودک فال میفروشد من را آرمانگرا مینامند. از شما دعوت میکنم از وبلاگ رکن پنجم دموکراسی بازدید فرمایئد. از حضور شما سپاسگزارم. [گل]

آریانا آریارمن

در تنم صبح برپاست نم نم آرزو از چراغ ها پیداست جمع کنید آینه را که دام افسانه ها همینجاست آبادانی اندیشه با آمدنتان سبز خواهد گشت. بیایید تا سرزمین تارنمایم ابری نباشد... بگذارید من هم بفهمم چم راستین دوستی چیست..... منتظرم تا خاک پایتان را سرمه ی چشمهایم کنم.

سحر

همان ترانه ها باری در حنجره ام مانده بود در حسرت اشکهای نریخته ام برای تو همان ترانه ها ی همراز سکوت همراز شب ... همراز تو ... همراز بداهه های نشکفته ... و همراز تمشکهای وحشی و چقدر میل بهار کرده ام ... بهاری از آندست که بوی پیراهن تو میدهد و مزه تمشک و مهربانی چشمانی که بمن سکوت آموخته اند ... سلام گل من خیلی زیبا بود عالی تر از اونی که فکرشو بکنی راستی آبجی آپ کرده یه سر بزن بای [گل]

احمدی

سلام و تشکر از لطف شما شخصی نزد طبیب رفت و از دل درد شکایت کرد .طبیب پرسید : چه خوردی؟ گفت قدری گوش گاو ، ماهی ،مرغ و ماست. طبیب گفت : تا شب خواهی مرد و اگر نمردی خود را از کوه پایین بینداز. ظاهرا حکایت پایان نامه ما هم چنین است... با ارادت

سروی

سلام با جناب احمدی موافقم. من خودم را از کوه پایین انداختم...وقتی از منگی ضربه جانانه برخورد با سطح سخت زمین به خود آمدم دیدم پایان نامه ای 180 صفحه ای زیر بغلم است...آدرس کوه را اگر می خواهید من در خدمتم.[نیشخند]

آریانا آریارمن

در کنج انزوای دلم روزهایی آمدند که نباید می آمدند بیچاره دستهایش را بریدند آنقدر دست درازی کرد...