درد و لذت - ( جبران خليل جبران )

 

صدفی به صدف همسايه گفت:" درد شديد دارم. چيزی سنگين و گرد در درونم رنجم می‏دهد."

صدف ديگر با حالتی حق به جانب جواب داد:" آسمان و دريا را سپاس می‏گويم، من دردی در درون خويش ندارم، در درون و بيرون حالم خوب است و سلامتم."

در همان زمان خرچنگی از آن حوالی عبور می‏کرد، حرف‏های آنها را شنيد و به صدفی که هم در درون و هم در بيرون خوب و سلامت بود گفت:"

                      بلی، تو سالم و سلامتی؛ اما دردی که همسايه‏ات را رنج می‏دهد مرواريدی است به غايت زيبا.؛

/ 5 نظر / 3 بازدید
ع - ل

دوست عزيزسلام اگر مي خواهيد آثار ادبي شما در " كتاب ماه ادبي بلاگرها " چاپ شود، به قسمت لينك دوستان با عنوان "طرح انتشار كتاب ادبي ماه " در وبلاگ سروش آزادي سري بزنيد. www.ketabdan.persianblog.ir لطفا به دوستانتان نيز اطلاع دهيد.

mm312

سلام. فرستادم. اميدوارم مفيد واقع بشه. اگه بازم نياز بود بگيد توضيح بيشتری بدم. راستی درصورت تمايل ميتونيم تبادل لينک داشته باشيم. موفق و شاد باشيد.

mm312

بازم سلام. خوبی؟ اول ممنون از لطفت. دوم اينکه وبلاگت لينک شد. سوم اينکه دوست دارم در پايان که مطلبتو ارائه کردی يک نسخه پرينت شدشو برام بفرستی. منتظر هستم. راستی لينک وبلاگم يادتون نره !

ژاله

چه خوب شد که من از سر سادگی صحبت باد و چرت و پرت پاییز را باور نکرده ام . دارم زلال می شوم زلال مثل معنی آب و آینه در عید بوسه ها ، زلال مثل یک ستاره ی دانا ، که آهسته در شب نا روا به رویای روشن فانوس و گریه رسیده است . حالا چه ؟! حالا بالای سرم صحبت چند کبوتر بی خیال از خواب سنگ و سایه سار زمستان است . دیگر در این دقیقه ی بینا خاموش و خانه نشین نخواهم شد ، دارد قاب قدیمی دریا می شکند ، کودکان از کناره ی آب به خواب خانه بر می گردند ، مه فرو نشسته است ، و خانه پر از آواز یکریز همان مرغ مهاجر است . به روزم

شكيب

هر راز كه اندر دل دانا باشد بايد كه نهفته تر ز عنقا باشد اندر صدف از نهفتگي گردد در آن قطره كه راز دل دريا باشد