شعر زیر اثر استاد کسرایی هست که یکی از دوستان نوشته بودند، بسیار زیباست...

تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زیبایی ای درخت!
وقتی که بادها
در برگ‌های در هم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می‌کنند
غوغایی ای درخت!
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیانگر غمین خوش آوایی ای درخت!
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب‌زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا
خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت!
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق
که بر جایی ای درخت!
سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت!

/ 4 نظر / 16 بازدید
رشید داودی

[گل][گل][گل] اینجـــا کسی برای تو جا وا نمی کند این شهر ، احتـــرام به دریا نمی کند شهر پر از هوا ، نفسم را گرفته است اینجا کسی هوای مسیــــحا نمیکند

شكيب

با سلام اجازه مي‌خواهم شعر زيباي ديگري درباره درخت را كه در زمان مدرسه مي‌خوانديم، بنويسم. از استاد يميني شريف به دست خود درختي مي‌نشانم به پايش جوي آبي مي‌كشانم كمي تخم چمن بر روي خاكش براي يادگاري مي‌فشانم درختم كم‌كم آرد برگ و باري بسازد بر سر خود شاخساري چمن رويد در آن جا سبز و خرم شود زير درختم سبزه‌زاري به تابستان كه گرما رو نمايد درختم چتر خود را مي‌گشايد خنك مي‌سازد آن جا را زسايه دل هر رهگذر را مي‌ربايد

آریانا آریارمن

درود بر شما دوست باوفا و پارسی سخن نیک اندیشم عجب سروده ای،آفرین بر استاد کسرایی و آفرین بر شما و انتخاب زیبایتان،خواندم و بسیار لذت بردم. از اینکه بسیار دیرهنگام به دیدارتان آمده ام پوزش می طلبم و شادمان و شرمگین از مهربانی هایتان که همواره مرا به یاد دارید و به سرای ترک خورده ام قدم می نهید. این روزها قدری گرفتار مشکلات زمینی شده ام و با آزمونهای پروردگار دست و پنجه نرم می کنم و امید دارم به یاری او هرچه زودتر به گذشته ی نیک خویش که همانا با دوستانی چون شما بودن است بازگردم. طینتها ترک خورده اند و جای دست ها و چنگالها در تن فریادها اسیرند، ناله ها بوی تظاهر گرفته اند و آرزوها چون بتی به سگالی خشمگین درآمده اند و در بستگی رویاهایم جدال افکار پلیدم با غمزه های خدا پدیده ای است شگرف و دیدنی..... فضایی است مشوش و دلهره آور،جای رقص قلمها،زیرا در هوش سردرگم خود نگاه ها به سخره کشیده اند راه رفتن بر روی نخستین پلشتی ها پیکار امواج نگاه با قداست جانم،جلوه ای دیدنی را پدید آورده است زیرا که زمین خالی از رقصنده هاست.... به دیدارم بیایید تا غمزه های خدا را در این زمین خالی برقصانیم و فضای دلهره ها را رنگین کنیم

حسین بصیریان

سرکار خانم گوزل زاده سلام مدتها بود به وبلاگ دوستان سری نزده بودم. واقعا شرمنده ام... اولا بابت عدم حضور در جلسه دفاع و ثانیا اینکه حتی تبریک دفاع از پایان نامه خوبتان را فراموش کردم. . به خاطر هر دوی این موارد از شما عذرخواهی می کنم و امیدوارم که در تمام مراحل زندگی تان سلامتی، پایداری و بهروزی نصیب شما باشد. [گل] ارادتمند شما بصیریان