یادش به‌خیر، بلی یاد آن روزها به‌خیر که در دانشکده بیمه اکو(ECO) تحصیل می‌کردم و امروز 23 آذر 1387 بعد از 8سال ( از زمان فارغ‌التحصیل)  در جمع برخی از اساتید و دانشجویان و دانش‌آموختگان این دانشکده بودم. خیلی خوب بود از این‌که در جمع دانشجویانی بودم که یاد آن سال‌ها را برایم تداعی کردند هر چند که هیچ‌یک از همکلاسی‌هایم حضور نداشتند ولی صحبت‌ها، شیطنت‌ها و خنده‌های این عزیزان مرا به یاد آن‌روزها می‌انداخت و بعد از ظهر بسیار قشنگی بود ولی این بچه‌ها متفاوت‌تر از بچه‌های سال 75 و قبل از آن، چرا که به‌قول بزرگتر‌ها زمانه عوض شده و الان بعد از یک دهه و اندی درمیان بچه‌هایی بودم که در دنیای دهه 80 و نزدیک 90 بودند ولی بسیار بسیار بچه‌های پر انرژی و پر از شور و هیجان.

جاتون خالی بود بچه‌های ورودی 1375 که خیلی یادتون کردم و تو دل خودم باهاتون حرف زدم....

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام. شب یلدالتون خوش. احسنت که یاد گذشته ها افتادید و سری به دانشکدتون زدید. من هم هر وقت از کنار در دانشکده ارتباطات علامه می گذرم کلی حسرتم می گیره. به روزگاری که خیلی زود گذشت. واقعا زمانه داره می گذره بدون اینکه ما بفهمیم. براتون آرزوی موفقیت دارم. پاینده باشید.

فتاحی

salam khanoom Gozal zade vahkt bekhir mamnoon az inke be veblagam sar zadi shoma ham moafagh bashi Zendegi sargozashte dargozashte yadhast [گل][گل][گل][گل][خداحافظ]

کافه تهران

سلام راستي ميدونستيد سلول هاي حافظه مغز انسان در هنگام ضبط خاطرات تمام وضعيت محيط مثل ميزان نور ، رايحه هاي موجود ، و ميزان رطوبت هوا و خيلي چيزهاي ديگر رو هم ضبط ميكنند و از همه اينها گذشته توانايي ذخيره احساسات را هم دارند . موفق و شاد باشيد عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم گرچه جام ما نشد پر مي به دوران شما

اکرم

سلام عسل[لبخند] یاد باد آن روزگاران یاد باد واقعاَ درسته روزای دانشکده از اون روزایی که هیچوقت تکرار نمیشه و واقعاً خاطره انگیزند...[گل]

آریانا آریارمن

درود بر شما دوست پاکزاد و پارسا اندیش از اینکه در نبود من همواره به تارنمایم می آیید و مرا با نوشتار پاک و پرگوهرتان رهنمونم می کنید جای بسی خوشحالی و افتخار و نهایت خوشبختی است. بابت دیرکردم در تارنمایتان باید عرض کنم که مدتی است در بستر بیماری هستم و یارای همراهی با شما و دیگر دوستان را ندارم،البته به یاری پروردگار و مهربانی های همسرم بهتر شده ام و امیدوارم باری دیگر تندرستی خود را بازیابم. به هر روی امیدوارم از من خرده نگیرید و این را به حتم بدانید که همواره به یادتان هستم و ستایشگر وفاداریها و بزرگواریهایتان خواهم بود. گزارشی درباره ی جشن شب یلدای پرشین بلاگ آماده کرده ام که شما را به خوانش این گزارش فرا می خوانم. منتظر قدم و قلم نوربارتان هستم. امید است در پناه یزدان همواره شاد و تندرست و کامروا باشید. تا درود و دیداری دیگر بدرود

آریانا آریارمن

درود بر شما دوست نیک زاد و پارسا از پیام دل نشین و همدردی شما شاد و سپاسگذارم. جای قدمهایتان کومه ی ترک خورده ام را هنوز نورانی نگاه داشته است. دل نوشته ای را نگاشته ام،با نام "چشم بازی" که شما را به خوانش آن فرا می خوانم. بازی با یک جفت چشم و یک دنیا اجازه می خواسته است که ناگهان در آزمونی مشوش اسیر نگاهی شررزده شده ام. بیایید تا ارتحال سکوت یک فریاد را ببینید... منتظر گامهای پرنورتان و نوشته های رهایتان. پایدار و جاوید باشید،در پناه ایزد یکتا بدرود

آرش

سلام وبلاگ جالبی داری اگه دوست داشتی به ما هم یه سری بزن ... قول نمیدم که سود کنی ولی مطمئنم که ضرر نمیکنی با مطلب مرگ بر اسرائیل ....... دیگر اثر ندارد...! آپم خوشحال میشم ببینمت در ضمن اگه دوست داشتی بگو تا فقط یه خورده ها نه زیاد فقط یه خورده لینک بازی کنیم...! [چشمک][چشمک][نیشخند][نیشخند] شاد و موفق باشی همیشه گرچه سخته آرش [گل][گل][گل]

محمد جواد

چرا وقتی که آدم تنها می شه غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه میره یک گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه غم ِ تنهای اسیرت می کنه تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار

معصومه اسمعیل نژاد

سلام مژگان جان تا دلت بخواد دنیا پره از این اتفاقات ... ما یه زمانی توی یه برنامه طنز به این نتیجه رسیدم لازم نیست نویسنده طنز بنویسه فقط لازمه طنز ها رو دید و جمع کرد. بهترین طنز تلخ اونه که همیشه بوده و هست