داستان
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

( گنجشک خدا)

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‏گرفتند و خدا هر بار با  فرشتگان اين گونه می‏گفت: می‏آيد: من تنها گوشی هستم که غصه‏ها را می‏شنود و يگانه قلبی‏ام که دردهايش را در خود نگاه می‏دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه‏ای از درخت دنيا نشست فرشتگان چشم به آن دوختند , گنجشک هيچ نگفت.

 وخدا لب به سخن گشود, با من بگو از آن چه سنگينی سينه توست.

گنجشک گفت: لانه محقری داشتم, آرامگاه خستگی‏هايم بود و سرپناه بی‏کسی‏ام. تو همان را هم از من گرفتی! اين توفان بی‏موقع چه بود؟ چه می‏خواستی از لانه محقرم؟ کجای مملکت تو را گرفته است؟ .... و سنگينی بغضی, راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنين‏انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه‏ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‏ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودی.

گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‏ام برخاستی!

اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزی درونش فرو ريخت.

های های گريه‏هايش ملکوت خدا را پر کرد....